ماه تو... - تاریخ: 1398/1/25 ساعت: 20:46
سلام بهار جان...بهار دوست داشتنی...داریم نزدیک میشیم به 6 امین سالگرد دوستیمون...اونم در ماهی که تولد تو درونش هست...اسفند ماه دوست داشتنی... هر جا هستی...با هرکی هستی...برات بهترین هارو آرزو میکنم...
6 امین سالگرد... - تاریخ: 1398/1/25 ساعت: 20:46
72 ماه...313 هفته...2190 روز...52560 ساعت...6 سال...از روزی که گذاشتی مبدا عشقمون میگذره...و حالا بعد از 6 سال در شهری هستم که باهم شروع کردیم دوست داشتن رو...اما...اما دیگه باهم نیستیم....دیگه در کن
98 + پایان - تاریخ: 1398/1/25 ساعت: 20:46
دیدن عکست...در کنار کسی که دوسش داری و بله رو گفتی بهش...میشه پایان# قصه من و تو... ناراحت نیستم...خیلی هم خوشحالم...از اینکه تونستی یک نفر رو اونقدر دوست داشته باشی که اجازه بدی وارد قلبت بشه و بزاری
بی خبر... - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 17:32
مدتی هست که بی خبریم از هم... و من و افکار تو... گویا ما برای هم ساخته نشده ایم! شاید یه روز بیام نقطه آخر رو بزارم اینجا و برم برای همیشه..... شاید...
من بی تو - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 17:32
فکر کنم دیگه باید باور کرد... نرسیدن... نبودن... و مال هم نبودن رو... ناراحتم از روزهایی که می تونستم کاری بکنم ولی نکردم... و از روزهایی که کاری کردم ولی نباید می کردم... ناراحتم از خودم... از نبود
روزهای زمستونی... - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 17:32
بعد از 3 ماه بر گشتم به اون شهری که عاشقی رو با هم شروع کردیم... نمی دونم کجایی... و چکار میکنی... ولی من الان زیر همون آسمون آبی هستم که سال هایی رو در کنار هم بودیم... آسمونی که گاهی ابری بود... بار
تو بارون... - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 17:32
ماه های آخر 97... و فکرایی که تورو دارن... مثل دیروز و امروز که نشستم کلی عکسای قدیممون رو دیدم... خوبی اینجا اینه نمیخونیش (البته به گفته خودت) و اینکه هرچی بکم قضاوت نمیشم از طرفت... لااقل نمیگی بهم
یادت و رویایت... - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 17:32
دیدت خوابت...در روزهایی که ناگهان در افکارم ظاهر میشی...نشونه خوبیه یا بد...ولی حس قشنگیه دیدن دوباره تو...در رویاها و خواب هایم...بهارجان هرجا هستی مثل خواب هام خندون و شاد باش... + مراقب خودت باش...
ماهگرد + ولنتاین - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 17:32
شاید با خودت گفتی...امیر نه ولنتاین رو یادش بود...نه ماهگردمون رو...همیشه بهمن برام قشنگ بود چون دقیقا روز قبل ماهگردمون میشه ولنتاین...هرچند دیگه فکر نکنم برامون اهمیت داشته باشه که ولنتاین باشه یا ن
جای خالی... - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 17:32
سخته...تورو بخوام...ولی ندارم...اینکه هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه جای خالیت و حالی که تو بهم میدیو پر کنه...شدیدا دلم مشروب میخواد...!یه چیزی که منو بیخیال کنه از دنیا...از آدماش...از این حس های بد....
64 امین... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:27
26 تیر 97... 64 مربوط به امین حرف ماهگرد... دیشب اولین دقایق روز رو بهت تبریک گفتم... امشب زنگ زدی و شعر ای کاش رو خواستی... برات فرستادم... گفتی دوست داری بخونم برات... و زنگ زدی و خوندی این شعر رو برام... ساده دوست داشتنی و قشنگ.. ممنون بهار جان که اینجوری امشب رو ساختی برامون
پنجمین دیدار + قلهک - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:27
مربوط به پنجمین حرف مربوط به دیدار حرف مون هم شد سوار بر مترو و رفتن به مربوط به قلهک حرف ... پیاده روی و خرید لاک تو... تا خوردن بستنی ذغالی و سیاه شدن دندون و لبامون... و رفتن تا دم سینما فرهنگ و نرفتن به سینما... شب خوبی بود کنارت.... امیدوارم بهت خوش گذشته باشه... و این هم شد اولین روز از مردادم...
دل گرفتگی... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:27
وقتی دلم می گیره... وقتی واقعا تورو پیش خودم ندارم... وقتی نمی تونم بهت زنگ بزنم و یا پیام بدم بگم دلم گرفته بهار... اونوقته که میام اینجا و برات می نویسم... میام اینجا میگم دلم گرفته شاید آروم تر بشم
ششمین دیدار + جگرکی - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:27
مربوط به ششمین حرف مربوط به دیدار حرف مون هم مصادف شد با زنگ زدن من بعد از کلاس زبان... و پیشنهاد تو واس یه روز دیگه... اصرار من و قبول کردن تو... پاساژگردی و دور زدن سمت خیابون پیروزی... دعوت تو در جیگرکی امیرخان... شب خوبی بود بهار... خیلی... گرفتن دستات برای دومین برار ... اما این دفعه بیشتر...
هفتمین دیدار + پارک ملت - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:27
- بهار بریم عصر بیرون؟ + حالا تا عصر بشه... بعد از کلاس زبانم... + من دارم میام مربوط به پارک حرف ملت... دیدمت... نشستیم... ساندویچی که درست کرده بودی... کنار تو... بعدش روی چمن... یکم عکس گرفتن... ورق بازی کردن... پیاروی تا میدون تجریش!!!... خیلی خوب بود... ولی ناراحتی تو... ممنونم ازت بهار
هشتمین دیدار + ولیعصر - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:27
مربوط به هشتمین حرف مربوط به دیدار حرف مون هم گذشت... مربوط به دیدار حرف ی سخت... ناراحت کننده حتی... نمیخوام راجبش حرف بزنم:(... بهار؟ + خریدهاتم خوشکل بود. به خصوص اون LED هات
بازگشت به ... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:27
بعد از مدت ها... دوباره هر دوتامون در یک زمان... در همون شهری که 20 و اندی از از سال های زندگیمون رو گذروندیم... در همون شهری که 3 سال رو کنار هم گذروندیم... در همون شهری که عاشقی رو باهم تجربه کردیم... دوباره آسمون این شهر رو همزمان باهم داریم تجربه می کنیم.... هر چند دور از هم... و بی خبرتر از هم....
دلتنگی... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:27
مربوط به دلتنگی حرف یعنی دلم صداتو بخواد.... مربوط به دلتنگی حرف یعنی دلم نگاتو بخواد... مربوط به دلتنگی حرف یعنی اینکه بدونم هیچوقت رسیدنی نباشه... بهار... دلم الان میخواست جلوت بشینم و حرف بزنیم... بخندی... شوخی کنیم...
دیدار... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:27
مربوط به دیدار حرف ی دیگر شاید اولین بار بود اینجوری می دیدمت... اینقدر ناراحت... اینقدر درگیر.. اینقدر خسته...
خواب... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:27
امروز مربوط به خواب حرف تو دیدم بهار... مربوط به خواب حرف ی قشنگ... تو هم که عازم مشهد هستی امشب... بعد از آخرین پستم یکی دوبار دیگه هم همو دیدیم... ولی نمی دونم چرا نشد بنویسم! هرجا هستی مواظب خودت باش

برچسب‌های مرتبط

برگشت ناپذیر | برگشت معده | برگشت به ایران | برگشت چک | برگشت مو | برگشت سامان ویلسون | برگشت زدن چک | برگشت ادرار | برگشت مو به داخل | برگشت مو در بدن