
بهار... یک تار موت رو حاظر نیستم با تمام دنیا عوض کنم... یک تار موت رو... بهار عاشقتم...عاشقتم لعنتی...
ادامه مطلب
بهار... ۴ روز مرخصی هم تمام شد و منم ندیدمت.... ای کاش سیما بیرجند بود و می شد باهاش حرف زد... دیشب خوابت رو دیدم بهناز هم تو خوابم بود و مکانش هم بیرجند بود انگار بعد از مدت ها همو دیدیم... بهار...؟ واقعا هنوزم بهم فکر میکنی...؟...
ادامه مطلب
بی معرفت شدم بهار؟ آره؟ نخیر خانوم جان بی معرفت نشدم اگه شده بودم ساعت 2 شب نمیامدم ماهگردمون رو تبریک بگم... اگه بی معرفت بودم یادم میرفت... درسته نیستی دیگه درسته به یادم هم نیستی درسته که... ولی من همه چیو خوووووووووووب یادمه بهار... خوب.... ماهگردمون مبارک دوست داشتنی من.........
ادامه مطلب