
بعد از مدت ها... دوباره هر دوتامون در یک زمان... در همون شهری که 20 و اندی از از سال های زندگیمون رو گذروندیم... در همون شهری که 3 سال رو کنار هم گذروندیم... در همون شهری که عاشقی رو باهم تجربه کردیم... دوباره آسمون این شهر رو همزمان باهم داریم تجربه می کنیم.... هر چند دور از هم... و بی خبرتر از هم......
ادامه مطلب
تنهایییعنی یک روز پاییزی با خودت بری کافی شاپ... تنهایییعنی وقتی می خوای سفارش بدی سفارشت فقط یک اسپرسو باشه... تنهایییعنی همه چی اینجا زوج باشه و تو تنها فرد اینجا... تنهایییعنی حتی کافی شاپ هم میدونه تو تنهای...!!!! تنهایییعنی حتی وقتی داری این آپ رو می نویسی صندلی جلوت نباشه و یک شیشه به فضای بیرون که انعکاس خودت رو توش ببینی... تنهایییعنی وقتی انعکاس خودتو ببینی بری تو فکر.... افکاری که نمی خوای توش غرق بشی... افکاری که شاید به اندازه قهوه اسپرسویی که خوردم تلخ باشند.... و شاید به اندازه آینده ای که دارم شیرین.... + دوست دارم بهارم... ++ هنوزم دوسم داری؟ ...
ادامه مطلب
دارم بهت فکر میکنم بهار... به تو... به کسی که نیست پیشم ولی کلی خاطره دارم... تو چی داری بهم فکر می کنی؟ ...
ادامه مطلب
بهار... ۴ روز مرخصی هم تمام شد و منم ندیدمت.... ای کاش سیما بیرجند بود و می شد باهاش حرف زد... دیشب خوابت رو دیدم بهناز هم تو خوابم بود و مکانش هم بیرجند بود انگار بعد از مدت ها همو دیدیم... بهار...؟ واقعا هنوزم بهم فکر میکنی...؟...
ادامه مطلب