بهار دوست داشتنی...
داریم نزدیک میشیم به 6 امین سالگرد دوستیمون...
اونم در ماهی که تولد تو درونش هست...
اسفند ماه دوست داشتنی...
هر جا هستی...
با هرکی هستی...
برات بهترین هارو آرزو میکنم...
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان
72 ماه...313 هفته...2190 روز...52560 ساعت...6 سال...از روزی که گذاشتی مبدا عشقمون میگذره...و حالا بعد از 6 سال در شهری هستم که باهم شروع کردیم دوست داشتن رو...اما...اما دیگه باهم نیستیم....دیگه در کن
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان
و من و افکار تو...
گویا ما برای هم ساخته نشده ایم!
شاید یه روز بیام نقطه آخر رو بزارم اینجا و برم برای همیشه.....
شاید...
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان
ماه های آخر 97...
و فکرایی که تورو دارن...
مثل دیروز و امروز که نشستم کلی عکسای قدیممون رو دیدم...
خوبی اینجا اینه نمیخونیش (البته به گفته خودت)
و اینکه هرچی بکم قضاوت نمیشم از طرفت...
لااقل نمیگی بهم
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان
در روزهایی که ناگهان در افکارم ظاهر میشی...
نشونه خوبیه یا بد...
ولی حس قشنگیه دیدن دوباره تو...
در رویاها و خواب هایم...
بهارجان هرجا هستی مثل خواب هام خندون و شاد باش...
+ مراقب خودت باش...
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان
تورو بخوام...
ولی ندارم...
اینکه هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه جای خالیت و حالی که تو بهم میدیو پر کنه...
شدیدا دلم مشروب میخواد...!
یه چیزی که منو بیخیال کنه از دنیا...
از آدماش...
از این حس های بد....
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان
64 مربوط به امین حرف ماهگرد...
دیشب اولین دقایق روز رو بهت تبریک گفتم...
امشب زنگ زدی و شعر ای کاش رو خواستی...
برات فرستادم...
گفتی دوست داری بخونم برات...
و زنگ زدی و خوندی این شعر رو برام...
ساده دوست داشتنی و قشنگ..
ممنون بهار جان که اینجوری امشب رو ساختی برامون
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان
پیاده روی و خرید لاک تو...
تا خوردن بستنی ذغالی و سیاه شدن دندون و لبامون...
و رفتن تا دم سینما فرهنگ و نرفتن به سینما...
شب خوبی بود کنارت....
امیدوارم بهت خوش گذشته باشه...
و این هم شد اولین روز از مردادمون...
و بعد از مدت ها چند ثانیه گرفتن دستت....
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان
و پیشنهاد تو واس یه روز دیگه...
اصرار من و قبول کردن تو...
پاساژگردی و دور زدن سمت خیابون پیروزی...
دعوت تو در جیگرکی امیرخان...
شب خوبی بود بهار...
خیلی...
گرفتن دستات برای دومین برار ...
اما این دفعه بیشتر...
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان
+ حالا تا عصر بشه...
بعد از کلاس زبانم...
+ من دارم میام مربوط به پارک حرف ملت...
دیدمت...
نشستیم...
ساندویچی که درست کرده بودی...
کنار تو...
بعدش روی چمن...
یکم عکس گرفتن...
ورق بازی کردن...
پیاروی تا میدون تجریش!!!...
خیلی خوب بود...
ولی ناراحتی تو...
ممنونم ازت بهار
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان