چقدر زود همه چی تمام شد....
اون هم واس من و تویی که می خواستیم اینده رو بسازیم...
الان سر کارم و امروز یک سره هستم همین الان همکارم اهنگ ترکی گذاشت....
تا خواستم بنویسم بغض گلوم رو گرفت....
هفته دیگه می خوام بیام بیرجند....
دوباره این بغض لعنتی و یاد تو ....
بهار از خدا خواستم هرچی صلاح و خیرمون است انجام بده....
واقعا کم آوردم ...
اگه قسمت همین برسونه همو بهم وگرنه یادمو از دلت دور کنه...
دور کنه تا اذیت نشی بهار...
امروز هم تبریک میگم همینجا ۲۹ امین ماهگردی که می تونستیم پیش هم باشیم ولی نیستیم...
بهارم...؟
دوست دارم
برچسب:
نویسنده: بهار مرادیان